زمینی ها
کپی برداری از کلیه ی مطالب این وب سایت کاملا مجاز است و شما میتوانید تمام مطالب وب سایت را حتی بدون ذکر نام وب سایت و نویسنده کپی کنید.

سلام به همه

من غزالم

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

سرشار از عشق و محبت


?غزال | 1386/12/29 |  پیوند  | 8 نظر | ارسال نظر

مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.

پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟

پسر نگاهي متعجبانه به پدر کرد و گفت: کلاغه! و پدر با تکان دادن سر، حرف او را تاييد کرد.

دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه!

باز و به تکرار پدر اين سئوال را پرسيد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغه پدر، کلاغ!

پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟

پسر اين بار عصباني شد و با فرياد گفت: اگر نمي خواهي بگذاري که کتابم را بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغه و ديگه هم از من نپرسيد.
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت: "دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي و من هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که آن يک کلاغه، پسرم!

پسر شرمنده رفتارش شد.

منبع: برگرفته از سايت گفتمان


?گلادیاتور | 1386/12/10 |  پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!

دو فرشته مسافر، برای گذارندن شب، در خانه خانواده ای ثروتمند به زمین فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته اول در ديوار زيرزمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته دوم از او پرسيد که چرا چنين کاری کرده، پاسخ داد: همه امور بدان گونه که مي نمايند نیستند!

 شب بعد، اين دو فرشته به منزل خانواده ای فقير - ولي بسيار مهمان نواز - رفتند. بعد از خوردن غذايی مختصر، زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند؛ چون گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده بود. فرشته دوم ناراحت شد و از فرشته اول پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردی، اما اين خانواده دارايی اندکی دارند و با این حال تو گذاشتي گاوشان هم بميرد؟!

 فرشته اول پاسخ داد: وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم.

ديشب وقتي خوابيده بوديم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم!

نتيجه اخلاقي: همه امور بدان گونه که نشان مي دهند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.

پس به گوش باشيد؛ شايد کسي که زنگ خانه ما را مي زند فرشته ای باشد که به ديدار اعمالمان آمده است! 


?گلادیاتور | 1386/12/10 |  پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!

 روزي روزگاري زني بود كه بجز كودك خود گوركني را نيز بزرگ مي‌كرد. هر كاري كه براي كودكش مي‌كرد براي گوركن هم مي‌كرد؛ به او غذا مي‌داد، حمامش مي‌كرد، و هر آنچه را كه نياز داشت برايش فراهم مي‌ساخت. با اين حال، به او اعتماد نداشت و با خودش مي‌گفت: گوركن سابقه‌اش خراب است، اما تا وقتي كه به بچه‌ام آزاري نرساند، اهميتي ندارد.

شوهرش نيز بيرون از خانه بود. ماري سياه از لانه‌اش بيرون خزيد و به طرف گهواره كودك رفت؛ اما گوركن شستش خبردار شد و از ترس جان كودك خود را روي مار بدجنس انداخت. جنگ سختي ميانشان درگرفت و گورکن مار را تكه‌تكه كرد. بعد راضي از كار قهرمانانه‌اش، در حالي كه خون از دهانش مي‌چكيد، به استقبال مادر رفت تا به او نشان دهد که چه كار خوبي كرده است.

وقتي مادر او را هيجان‌ زده و با دهاني خون‌آلود ديد، گمان برد که بچه‌اش را خورده است. بيدرنگ كوزه آب را رويش انداخت و درجا او را كشت. بعد همانجا رهايش كرد، بي‌آنكه ديگر به او بينديشد، و فورا به طرف خانه رفت؛ آنجا كودكش را صحيح و سالم و مار بزرگ سياهي را تكه‌تكه شده  كنار گهواره يافت. ديگر دير شده بود؛ فقط فهميد كه شك و ترديدش تا چه حد عجولانه و نادرست بوده است و از شدت اندوه به سر و سينه خود كوفت.

برگرفته از: افسانه‌هاي كليله و دمنه


?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آنجايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود. او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.

در كنار او، بسته‌اي كلوچه بود؛ مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز كلوچه ای برداشت.

در اين هنگام، احساس خشمي به او دست داد؛ اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: عجب رويي دارد! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم، چنان نشانش مي دادم كه ديگر چنين جرئتي به خودش ندهد.

هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت، مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصبانيتر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد. وقتي كه فقط يك كلوچه باقي ماند، با خود فكر كرد: حالا اين مرد چه خواهد كرد؟

سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.

بله؟! ديگر خيلي رويش را زياد كرده است.

تحمل او به سر آمده بود. بنابر اين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش دست نخورده آنجاست. تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش در نياورده بود.

خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه مرد كار زشتی نمی کرد و در واقع این مرد بود که بسته كلوچه‌اش را - بدون آنكه خشمگين یا عصباني يا ديوانه شود - با او تقسيم كرده بود.


?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!

A – Accept : پذیرا باشید :
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

B - Break away : خودتان را جدا سازید:
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

C - Creat : خلق کنید :
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید..


D – Decide : تصمیم بگیرید:
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.

E - Explore : کاوشگر باشید :
جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.

F - Forgive : ببخشید :
ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

G - Grow : رشد کنید:
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

H – Hope : امیدوار باشید:
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

I - Ignore : نادیده بگیرید:
امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

J – Journey : سفر کنید:
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.

K – Know : بدانید:
بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

L – Love : دوست بدارید :
اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

M – Manage : مدیر باشید:
بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

N - Notice : توجه کنید:
هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

O - Open : باز کنید:
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.

P – Play : بازی و تفریح کنید:
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.

Q – Question : سوال کنید:
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.

R – Relax : آرامش داشته باشید:
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

S – Share : سهیم شوید:
استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

T – Try : تلاش کنید:
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید.

U – Use : استفاده کنید :
از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

V – Value : احترام بگذارید:
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

X – X-Ray : اشعه ایکس:
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

Y – Yield : اجازه دهید:
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت .

Z – Zoom : تمرکز کنید:
زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید .

?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: خواندنی های جالب

جام کهن، باده نو

از خانه بيرون مي زنم، اما کجا امشب؟
شايد تو مي خواهي مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستون سايه ها، روي درخت شب
مي جويم اما نيستي، در هيچ جا امشب

مي دانم ، آري نيستي، اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بي جستجو مي يافتم، اما
نگذاشت بيخوابي به دست آرم تو را امشب

ها... سايه اي ديدم! شبيهت نيست، اما حيف
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتی ز برگي هم نمي آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من، بيرون بيا امشب

گشتم تمام کوچه ها را، يک نفر هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟

                                                              «محمدعلی بهمنی»


?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: ادب

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، تنها منم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد.

 و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگيني سينه تو است.

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بيكسيم . تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بموقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟  و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.


?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در جنگلی بودند و درباره اهمیت دیدارهای غیر منتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد، تمامی چیزهایی که در مقابل ما قرار دارند به ما بخت و فرصت یادگیری یا آموزش دادن می دهند.

در این لحظه، به دروازه محلی رسیدند که - به رغم آنکه در مکان بسیار مناسبی واقع شده بود - ظاهری بسیار حقیرانه داشت.

شاگرد گفت: این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم که در بهشت به سر می برند متوجه آن نبودند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.

استاد گفت: من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد کافی نیست. باید علل را بررسی کرد. پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشویم.

سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. زخ و مردی با 3 فرزند با لباسهای پاره و کثیف آنجا بودند. استاد خطاب به پدر خانواده گفت: شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید؟ در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد... چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد: دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه چند لیتر شیر به ما می دهد.  بخشی از شیر را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر، پنیر و کره یا خامه برای مصرف شخصی خود تولید می کنیم و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: آن ماده گاو را از آنها بدزد و از بالای آن صخره  به پایین پرت کن.
شاگرد گفت: اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است. فیلسوف ساکت ماند... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از گذشت سالها، زمانی که دیگر بازرگان موفقی شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگردد و با شرح ماجرا از آن خانواده تقاضای بخشش و به ایشان کمک مالی کند؛ اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به مکانی زیبا شده بود، با درختانی شکوفه کرده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. شاگرد با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند مأیوس و ناامید گردید. او وارد خانه شد و پرسيد: آن خانواده ای که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟

جوابی که دریافت کرد، این بود: آنها همچنان صاحب این مکان اند.

صاحبخانه او را شناخت و از احوالات استاد فیلسوفش پرسید؛ اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان توانستند وضع آن مکان را به آن خوبی بهبود بخشند.

آن مرد گفت: ما گاوی داشتیم ، اما وی از صخره پرت شد و مرد؛ و ما برای تأمین معاش خانواده مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدیم... گیاهان و نباتات با تأخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخریسی افتادم. با خرید آن چرخ بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب، یک سال سخت گذشت؛ اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات و پنبه و سبزیجات معطر بودم... هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و ظرفیت من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد، آن گاو مرد.

                                                

                                                      «پائولوکوئیلو»


?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!

دانشجويى که سال آخر دانشکده خود را مى‌گذراند به سبب طرحى که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در طرح خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر مهار كردن سخت يا حذف ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» از سوي دولت را امضا کنند و براى اين خواست خود اين علل را عنوان کرده بود:

- مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مى‌شود.

- از عناصر اصلى باران اسيدى است.

- وقتى به حالت گاز در مى‌آيد، بسيار سوزاننده است.

- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مى‌شود.

- باعث فرسايش اجسام مى‌شود.

- روى ترمز خودروها اثر منفى مى‌گذارد.

- حتى در تومورهاى سرطانى يافت شده است.

 

از اين پنجاه نفر ٤٣ نفر دادخواست را امضا کردند. ٦ نفر به طور کلى علاقه‌اى نشان ندادند؛ اما فقط يک نفر مى‌دانست که ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!

 

عنوان طرح دانشجويى این بود: «ما چقدر زودباوريم!»


?گلادیاتور | 1386/12/8 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر  | موضوع: کمی تامل کنيم!!!
صفحه قبل «|» صفحه بعد